شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
قلبم، چقدر، کوچک شده..
کاش روزهای بهتری بود. کاش کرختی انقدر بیخ گلویمان نمیچسباند خودش رو. ولی حالا،، دلم میخواست با صدای بلند بزنم زیر گریه. منتها تنها کاری که میتونم بکنم اینه که یکم فین فین میکنم، گوشهی چشمم کمی، فقط کمی، خیس شه و توی گلوم یه غدهی بزرگتر از قبل رشد کنه. و بعد باعث میشه حس کنم گلو درد دارم و چیزی اونجا داره میترکه. اما، سالمم. سالمتر از هر سالی از گذشته. توی تقویمم
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
دقیقهها به مثابه همان آبی که پشت پا زدم به آن.
من شبیه حواسپرتیام که خودم علتش بودهم. اسپاتیفای را باز میکنم و Visions of Gideon را میگذارم روی ریپیت. و فکر میکنم به تمام این شش ساعت خواب شبانهای که در چند هفتهی اخیر داشتهام. به اینکه اگر شبها نمیشود که بروم بیرون که ماه را ببینم حالا ولی صبحهای کلهی خروسی که میخواهم بروم سرکار عین یک سوسیس خام افتاده توی تابهی خالی آسمان آبی. ب
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
برای آفریدنی که بعد از ویرانی شکل گرفت.
نمیدونم چی خوردم. یعنی میدونم. اما چیز عجیبی نبوده. شاید هم ربطی به خوراک آدمی نداره. که البته اگر نداره پس ربطش چیه؟ دیدی؟ بازم از بحث جدا شدم. انگار دودِ ADHD وارد دماغم شده. انگار ریههام درگیر سرطان شده. خانم دکتر هم گفته که ببخشید اما مجبورم این رو بگم که دیگه دیر شده. سرطان تمام بدنت رو تسخیر کرده. حالا منم عینهو اون. دود، تمام بدنم رو تسخیر کرده.
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
دست خود را میگیرم، و بر شانهام میگذارم.
پارسال که توی آشپزخونهی "آ" کار میکردم میم ازم پرسید بیشترین حسی که داری چیه؟ (مثلا خشم/غم/شادی/کرختی/ترس/هیجان..) من گفتم: ترس. همون زمانی بودش که دایی تازه فوت شده بود. اون موقع فکر میکرد به این خاطر ترس عمیقترین حسمه که کسی رو که نباید، از دست دادم. و حالا میترسم که خودم یا آدمهای نزدیکم-(بهطور خاص مادر) این اتفاق براشون بیافته. اما هنوز بعد
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
برای کسی که نامش رمز شد و میخواهم آن را زندگی کنم.
دلم میخواد گریه کنم. تمایل شدیدی به نیستی دارم. من دیگه هیچی نیستم پسر. من فقط یه زندگی معمولی میخواستم. یه دوست خیلی صمیمی که باهم هزار تا اختلاف و هزار تا اتحاد همزمان داشته باشیم. یه جمع که مهمونیهای کوچیک رو دور میز خونهی گرم و صمیمیمون داشته باشیم برای آهنگ Jazz و شراب و انتقاد از فلان نویسنده و فلان بازیگر سریال. یه کافه و قهوههای
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
یوآنا ماریا، ما زیباترین گل عالمیم فقط پایمان را بستهاند.
جایی خانوم لاموت از سبد زندگی شخصیاش میگوید، اینکه چطوربا طنز و شوخی، خشم و سرخوردگیاش را افت میدهد. اینکه چطور در همان حال از فرزندش بهعنوان نوعی تکیهگاه مثل عروسک کوچک و زندهای که زبان حال عروسکگردانش شده، استفاده میکند. اتفاقی ترسناک و در عین حال دردآور. اما آیا استفاده از کودک را متوقف میکند؟ خیر. و همینکه به رغم آگاهی از
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
_برای کسی که با شهود-ام میخواهمش، به رغبت و نفرت.
جایی در اواسط کتاب «پرنده به پرنده» خانم لاموت، از این میگوید که اتکا به شهود، چه همه نوشتههای نبوده و پَس زده شده را برای نویسنده میآورد از برای همهی شهودهای متفاوت و گوش نداده شده. یکی «کلم بروکلی»، دیگری «حیوان»-ای دارد برای شهود خویش. که حیوان فکر میکند، که حیوان متنفر میشود. که باید گذاشت شخصیت داستانهاتان، راه خودش را برود. راهی
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
تا دقایقی دیگر بازی ج. ا و آمریکا شروع کار میشود. بازیای که در صدر سیاسیترین بازیهای ورزش قرار میگیرد. تمام خیابانها را پُر کردهاند از بنرهای برد ایران و بوق میزنند و میعرضهند و روی سکوهاشان دلقک آوردهاند به خوانشهای تمام غلطای که هرکه از بالا دستور داد، بخوانند. میتوانم از این همین دقیقه ته بازی را بخوانم. بلکه تمام این جنگی که حتی این بین برقرار است.پ.ن: میآیم و برآیند را مینویسم.
پ.ن ۲: فوتبال را آمریکا برد. هرچند که چه اهمیت؟ وقتی برای نان و آزادی بچههامان یکییکی به جنگ م
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
I am. I am. I am.
وقتی bell jar رو ابتدا کردم حالم خیلی معمولی و خوب بود. حالا فصل آخرش هستم-استر تمام راههای خودکشیرو امتحان کرده و به بنبست رسیده. من دیگه نه خوبام و نه معمولی. انگار توی یه روز برفی زیر آفتاب نشستهم و آب شدن آدمبرفی محبوبمرو تماشا میکنم. حواسم پرت شده و یک دایرهی گنده از سوختگی بخار کتری روی مچ دست راستام به جا میذارم. سرماخوردگی امونمرو بریده. بوی ناء و لیموشیرین
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی
شبهایم قاطی روزهایم
وسط پوچی پُر شدم از کلمه، درهم و برهم، بی هیچ معنی واضحی.
فکر میکنم آنقدر بیهوده نوشتهام که دیگر حتی کلمات هم نجاتدهنده نیستند.
بیایید فرض کنیم. فرض کنیم نگاتیو، تمام تصویرهایی را که میخواستم را شات زده. من هم حالا خوشی دارم جای ملال. فرض میکنم آن گربهای را که در ستارخان از شلیکِ لباس شخصیهای ج.ا و داد و جیغ مردم پناه گرفته بود بین بوتهها و نگاهنگاه میکرد. گفتم گربه؟ برگشت. شات زدم. بعدی را وقتی پاهایم از زیادی کوچهپس کوچه بالا کردن بین کفش
برچسب:
نویسنده: طاها زمانی